*
*
*
*
*
*
*

 

يغماي شب

 

 

 

 

درباره خونم

welcome to my weblog

الهام


فهرست اصلي

خونه قشنگم

ايميلم

گذشته هاي دور


نويسنده

الهام

دوستان خوبم

پاييزان قشنگم
زيبا جون
حصار ترانه
هيچ پنداري خسته از باقي عمر
غم اين خفته چند آب در چشم ترم مي شكند
رنج و گنج
كوير و دريا
اشك باران
خلوتگاه من
مدار صفر درجه
بنده عاصي
دمي با شعر نو
نازنين يار
i_am_me
خداوند كجا نيست؟

نوشته هاي پيشين

اردیبهشت ۸۸
دی ۸٧
مهر ۸٧
تیر ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
اردیبهشت ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢


مشخصات

 
  پشتيباني : PersianBlog
قالب :
Theme


  RSS  

 

 

وقتی بزرگ میشی

وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی.. .

وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت میره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند...

وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی پروانه های مرده ات رو خاک کنی براشون مراسم روضه خونی بگیری و برای پرپر شدن گلت گریه کنی. ..

وقتی بزرگ میشی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیدی و تازه کلی براشون رقصیده ای. ..!

وقتی بزرگ میشی ، دیگه نمی ترسی که نکنه  فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه خورشید رو از نزدیک ببینی ...

دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی. ..

 وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرها نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازی قدیم تو - اونقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی ...

 وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمهات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ...

فردای اون روز تو رو به خاک میدهند و می گویند : " خیلی بزرگ بود  "

ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی ، پس بیا و خجالت نکش و نترس ...

 

پيام هاي ديگران ()

یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ - الهام



 

کنار ایستگاهی که بوی تو را می‌دهد، می‌مانم...

حالا که رفته‌ای می‌مانم کنار همین ایستگاه که بوی تو را می‌دهد.

 می‌مانم و دست تکان می‌دهم برای مسافرانی که تو را گم کرده‌اند...

 

مطلب:  سایت میعادگاه

 

پيام هاي ديگران ()

یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧ - الهام